بستن
تبلیغات در نی نی وبلاگ

مسافری از بهشت
تاريخ : جمعه 22 ارديبهشت 1391 | نویسنده : مامان فاطمه
بازدید : 11 مرتبه

عشق می بارد...

اشک نیز هم...

کودکی از نیستی به هستی میرسد ...

و بانویی از زن بودن به مادر شدن...

و امید دوباره پروردگار به رویش عشقی دوباره...

به چشاندن شهدی شیرین به فرشته ای دیگر بر روی زمین...

مادر....

خدای مهربانم !

اشک هایم رااز گونه هایم برگیر تا نگاه مهربانت را دوباره بنگرم...

چه خوشبخت بودم که نام فرشته ای را بر پیشانیم نوشتند در نخستین لحظه 

ورودم به این دنیای بزرگ...

چه خوشبخت ترم این روزها که نام آن فرشته بر قلبم حک شده است ...

مادر عزیزم ببخش مرا برای تمام ثانیه هایی که مادر بودنت را درک نکردم...

برای تمام لحظه هایی که غم تو را، عشق سرشار تو را، دلواپسی های تو را درک نکردم...

روزت مبارک ای آغوش گرم خدا بر روی زمین...

ای نگاه مهربان کردگار در نگاه تو جاری...

این روزها که قلبم مالامال میشود از مهر فرزندم ، این روزها که مهر مادری دلم را تسخیر

کرده چه آسانتر زانوانم میشکند در برابر لطف پروردگاری که عشق را تنها محور رابطه

مادر و فرزند قرار داد...

عشقت را سپاس مادر نازنینم...

هر روز روز توست...

روزت مبارک فرشته ترینم...

.......................................................

روز مادر رو به تمام مادرای نازنین بخصوص مامان خودم تبریک میگم.و به همه اونایی

که امسال مامان شدن و غرق لذت اولین روز مادرشون هستن بویژه دوست بهتر از

برگ گلم پوران جون.

 

 لبخند تو زیباترین هدیه برای منه نازنین فرزندم...

.............................

پی نوشت 1:فاطمه عزیزم!

دختر عمه نازنینم...

از ته دل برات خوشبختی و سعادت و عاقبت بخیری این دنیا و اون دنیا رو از خدا میخوام 

و عمیقا ناراحتم که فردا نمیتونم تو جشن ازدواجت حضور داشته باشم.منو ببخش و

از تک تک این لحظه های زیبا لذت ببر...

پی نوشت 2:

دوست خوبم مامان کوثر جون.نمیدونم ناراحتیمو از تعطیلی وبلاگت چطور بهت برسونم.

امیدوارم این مطالبو بخونی و بدونی چقدر دوست داریم و واقعا از ننوشتنت غمگینیم.

به هر حال تو همچنان در لینک های ما و در قلب های ما خواهی موند و هر بار به امید دیدن

پستی تازه و شروعی دوباره به خونه مجازیت میایم...

پی نوشت 3:

از همه دوستای مجازیم عذر میخوام اگه پاسخ کامنت ها رو نمیدم.جدا فرصت نمیکنم.

شرمنده الطافتون هستم.به جاش میام وبلاگتون نظر میذارم.باشه؟

 

 




موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 14 ارديبهشت 1391 | نویسنده : مامان فاطمه
بازدید : 20 مرتبه

سلام !

من میخوام ببینم کی اولین بار گفت که چله بچه که تموم بشه بیخوابیا تموم میشه؟

کی گفت؟خودش بگه اصلا نترسه...کاریش ندارم!فقط میخوام یذره تو چشاش نگا کنم!

بفرمایید اگر مادر خانه دار باشد و بتواند در طول روز همزمان با شیرخواری که تا دو نیمه

شب نمیخوابد بخوابد کم خوابی نخواهد داشت ...فلذا ما که شاغلیم برویم و کشکمان

را به شدت بسابیم!

اصلا کی گفته که کم خوابی برای مادر شیرخواره؟پس مادری که بچش مریضه و نمیخوابه

مادری که بچش فردا امتحان داره و نمیخوابه...مادری که بچش عاشق شده و شب بیداره

و مادرشم نمیخوابه...مادری که بچش شهر دوره و نمیخوابه...مادری که بچش شب توراه 

سفره و نمیخوابه...مادری که بچش ....

اصلا به نظر من مادر بودن یعنی شروع بیخوابی!حالا وقتی بچت نوزاده فقط فیزیکیه

وای به وقتی بزرگ بشه و تو از استرس مشکلاتش نخوابی!اون وقت آرزو میکردی کاش

هنوز بچه بود و بخاطر شیطنتش شبا نمیخوابید و تو رو هم زابراه میکرد...

امیرحسین جان مادر!رحم کن به این مامان بیچارت!بخدا من با 4 ساعت خواب در 

شبانه روز نمیتونم زنده بمونم ها!گفته باشم!بعد مامان نداری بهت می می بده!چشمک

به این مامان دامپزشک که این روزا سخت درگیر حسابداری و راه اندازی نرم افزار

حسابداریشه رحم کن!اعتراف میکنم حسابداری کار مشکلیه.اعصاب میخواد.انرژی 

میخواد و از همه مهمتر اینکه کم خواب نباشی که به لطف این کوچولوی دوست داشتنی

من همیشه خدا کم خوابم...یعنی کم خواب میگما!این نیز بگذرد...

 

بدون شرح!

 

هه هه!اگه گذاشتم بخوابی!

 

آخه ببینین خودش چه ناز میخوابه!

 

یعنی طیف رنگ بنفشو داشته باش!فدات بشم الهی که با کلاه اسباب بازی هم ناز میشی!

 

یک پدر و پسر خوشحال!

 

وای مامان عکس بوق نگیر...منم اونجامو با دستای کپلیم شطرنجی میکنم!خجالت

 

نفس منی تو آخه چرا اینقدر روزا خوش اخلاقی و شبا...شیطان

 

اگه گفتین در چه حالیم؟بله دیگه تماشای تلویزیون!

 

فدای اون پوزیشن شیطنتت بشم من!بگیری بچلونیش دلت خنک شه!




موضوع :
تاريخ : دوشنبه 4 ارديبهشت 1391 | نویسنده : مامان فاطمه
بازدید : 30 مرتبه

سلام پسرکم!

خوشبختیم این روزها...من و تو و پدرت...مگر برای خوشبخت بودن لازم است

که بایستی و تابلویی ناب را تماشا کنی؟مگر نمیتوان در حرکت بود و از مناظر

زیبا لذت برد؟این روزها شاید زمانی برای ایستادن نداشته باشیم .برای زیاد

دور هم نشستن...برای دل سیر خوابیدن...برای ساعت ها غرق شدن در لذت

مراقبت و بازی با تو...اما همه چیز به قدر جرعه ای نیز دلمان را خنک میکند

و شاید آن جرعه ناب تر نیز باشد...

دوست دارم این روزها را...روزهای شلوغ و خسته اما پر از تلاش برای آینده..

آینده ای که در همین روزهای جوانی رقم میخورد...آینده ای برای هر سه ما..

سپاسگزارم از خدای مهربانم که امید را برایمان جایگزین همه ناامیدی ها کرد..

و ممنونم از همسر نازنینم که اینطور بی وقفه و سرسختانه تلاش کرد برای

رسیدن به این نقطه آغاز...خوب میدانم از چه چیزهایی که دوست داشت

گذشت که خداوند درهای رحمتش را اینگونه برایمان گشود...و خوب قدر میدانم...

هفت ماهه شدی نازنین...

هفت ماه ریبا و پرشور ر به ما هدیه کردی و نمیدانم آیا ما داشتیم تحفه ای

که در برابر اینهمه شیرینی پیشکش تو کنیم؟

هرروز برایم سراسر هدیه های توست...از لبخند شیرینت به هنگام

برگشتن از سر کار...لبخندی که یک دنیا حرف برایم دارد.که حاکی از شناخت تو 

از مادرت است.چیزی به جز شیر مادر...فقط مادر...

این روزها حس میکنم دیگر از گفتن پیاپی ماما منظورت من هستم.خیلی پیش

از این ها واژه ماما و بابا را ادا میکردی ولی بی منظور بود.بی شناخت...اما 

وقتی دیشب شیر میخواستی و مجدانه نگاهم میکردی و ماما میگفتی دلم 

لرزید...همسری گفت نگاه کن داره صدات میکنه...به خاطر آوردم وبلاگ یکی از

دوستانم را در یکی از دلتنگ ترین روزهای سال دلتنگ 88 که دلم تنگ داشتن

تو بود و شرایطش نبود...نوشته بود...

فقط اومدم بگم به نظرم شیرین ترین لحظه مادری اونه که داری ظرف میشوری

یه موجود ناز و دوست داشتنی بیاد دامنتو بگیره و بگه ماما....ماما...ماما...

........................................................

رو وبلاگم غبار نشسته بودا!مثل خونه زندگیم...چه خوبه که دوشنبه ها

سر کار نمیرم.یه غنیمت بزرگه برای کارایی که جمعه نمیشه انجامشون داد.

مثل همین پست گذاشتن.خدا میدونه که هرروز دلم میخواد پست بذارم .

بخصوص که امیرحسین در سنیه که هر روز یه شیرینکاری جدید از خودش

در وکنه که دوست دارم ثبت بشه ولی به هیچ وجه وقت نمیکنم.ساعت 2.5 

میرسم خونه مادر همسر گرامی.با اینکه همه تلاشمو میکنم که پروسه

خوردن نهار، دوشیدن شیر و خوندن نماز و در حد امکان یه چرت خوابیدن

(که معمولا نمیشه!افسوس) زودتر سر بیاد ولی بازم زودتر از ساعت 7 به خونه 

نمیرسم.چندین شبه که امیرحسین شبا مرتب بیقراره و خواب شب رو هم بهمون

حروم کرده.شیر نمیخواد فقط بیدار میشه و گریه میکنه و باید دوباره بخوابونیمش.

نمیدونم چشه.متفکر

پسمل نازنینم این روزا تغییرات زیادی کرده و میشه گفت دیگه خبری از اون 

نوزاد کم سر و صدای کم تحرک نیست.اگه اینور خونه بذاریش 5 دیقه بعد اونور

خونه از زیر میز عسلی پیداش میکنی!عروسکشو میدی دستش و خوشحالی 

که یه چیز تمیز برای گاز گرفتن دم دستش هست،میری دستشویی برمیگردی

میبینی سیم آنتنو!از زیر فرش کشیده بیرون داره مثل موش خرما میجوتش!خنده

یاد گرفته محکم ضربه بزنه.به قول پوریا بزن قدش!چنگ بزنه و بکشه...مثلا 

لب مامان بیچارشو یا دماغ باباشو چنگ میزنه بعد میکشه ببینه تا کجا میاد!

از همه بامزه تر اینه که داره تلاش میکنه رو چهار دست و پاش بایسته و

من این تلاششو و زانوهای لرزونشو خیلی دوست دارم.

راستی خبر دیگه اینکه داره مو درمیاره!نیشخندبالاخره من از عقده کچلی پسرم

درمیام!

جمعه پیش رفتیم سنندج پیش سعیده جونم.گرچه گرد و غبار لعنتی حسابی 

ما رو از دیدن جاده سنندج که به زیبایی معروفه محروم کرد اما خیلی خوش گذشت

بخصوص اینکه امیرحسین با حسین آقا همسر سعیده جون،خیلی جور شده بود

و اونقدر غش غش میخندید که از خستگی رو دستمون خوابش میبرد!یه 

گل پارچه ای هم سعیده داشت که امیرحسین عاشقش شده بود و خیلی براش

ذوق میکرد .اسم گله رو گذاشتیم خانوم امیرحسین!زبان

 

امیر حسین و خانومش!

 

پیش به سوی سیم آنتن!

 

مراحل خوردن آب سیب: مرحله اول!

مرحله دوم!

مرحله سوم!!!

مرحله آخر!دست یافتن به پیروزی چه شیرینه!

ای مامان نامرد!این که درش بسته است!عصبانی

 

هومممممم!من یه شکارچی بزرگم!شکارمو زدم زمین نشستم رو سینش عکس میگیرم!

حالا هم شروع میکنم به خوردن گوشت شکار!چقدر مو داره شکارم!خنده

 

 




موضوع :
تاريخ : يکشنبه 20 فروردين 1391 | نویسنده : مامان فاطمه
بازدید : 64 مرتبه

سلام پسرک نازنینم!

اولین بهار زندگیت مبارک...

ببخش مامانتو که واقعا فرصت نمیکنه وبلاگتو آپدیت کنه و امیدوارم که این پست 

بتونه طلسم این مدت رو بشکنه و دوباره بشم همون دختر خوبی که هفته ای یک

بار وبت رو آپدیت میکردم.چه باردار بودم و چه تازه زایمان کرده...چه خونه دار بودم 

و چه شاغل!اما این روزا واقعا فرصت کمی دارم برای حتی کارای خونه.چه برسه

به وبلاگ نویسی به سبک خودم که وقت زیادی میخواد.برای همین فعلا به سبک

غیر خودم نوشتم تا فقط عکسات بیات نشن تا بعدها که دوباره به این ریتم زندگی

عادت کنم و حساسات شاعرانم دوباره گل کنن!زبان

ما رفتیم سفر فقط برای 6 روز که دوروزش رو هم تو راه بودیم.مجبور بودیم زود برگردیم

بخاطر داروخونه و حواشی بیشمارش!دیگه مزاحمت ها و دروغ بافی های رقبا برای

دامدارای بیچاره واسمون عادی شده.هرروز یه ورژن جدید از دروغای شاخدارشون

به گوشمون میرسه و دیگه جز خندیدن و انگشت حیرت به لب گزیدن از توانمندیشون

برای بافتن این اراجیف عجیب و غریب کاری نمیکنیم.اما وقتی می رسم خونه مادربزرگت

و تورو بغل میکنم همه چیز از خاطرم پاک میشه پاک شدنی...هنوز نسخه پیچ خوب 

پیدا نکردیم و یکم کارمون سخته.بخصوص برای من که زبون محلی رو متوجه نمیشم.

ولی این نیز بگذرد.

از تبریز بگم :

از هدی کوچولو که تمام نقشه هامون برای خواهر و برادر کردن شما دوتا نقش براب

شد بخاطر خوب نبودن حال هدی و زود برگشتن ما...خیلی ناز و شیرینه ماشالا...

امیدوارم دوستای خوبی برای هم باشین حالا که خواهر برادر نشدین..

از تولد هشتاد سالگی پدربزرگ عزیزم که واقعا سورپرایز شد و به هممون خیلی چسبید.

برام جالب بود که قبل فوت کردن شمع های کیک آرزویی که کرد این بود که همه 

ما به سن هشتاد سالگی برسیم و بچه ها و نوه ها و نتیجه هامون برامون تولد 

بگیرن.قربونش برم ...چقدر شلوغ و پرهیاهو بود تولدش!و مامان فرشته عزیزم با 

زحمت و دقت زیاد طوری همه برنامه ها رو چید که پدربزرگ بویی نبره.دونه دونه رفتیم

تو پذیرایی و نشستیم تا شک بکنه و بیاد.چراغا رو خاموش کرده بودیم.نمیدونم چرا

شک نمیکرد که اینهمه آدم چرا یهو غیب شدن!دوسه نفر دوربین به دست واستاده

بودیم ته راهرو که صحنه اومدنشو فیلمبرداری کنیم.اومد از اتاق بیرون و همه آماده 

بودن که....رفت دستشویی!!!!قهقههاز خنده منفجر شدیم!خیلی خوش گذشت.

دست مامان درد نکنه.خاطره ای شد برای خودش.

روز طبیعت رو هم همراه خانواده عزیز همسری عزیز رفتیم ریجاب نزدیکی های 

کرند غرب یا همون دالاهو.خیلی قشنگ بود ولی هنوز سبز نشده بود.پوریا قول

داد یبارم اردیبهش ببرتمون.برگشتنی هم رفتیم و داروخونه و درمانگاه رو بازدید کردیم

و شما اونجا عکس گرفتی!باشد که یادگاری بماند....

 

واااااااا مامان این دخمله کیه؟چرا لباسش شبیه منه؟نکنه برای هردومون مامان فرشته

لباس خریده؟چشمک

 

تولدت مبارک بابارضای عزیزم.ایشالا جشن صد سالگیتو بگیریمقلب

 

مامانی میخوام برم سفر تو هم میای؟

 

ما دوتا گیلاسیم!

 

ا داداشی تو چرا کچلی!؟

 

 

 مامانی خودم میشم نسخه پیچت!

 

بابایی خودم به جات چک میکشم!(امضا فردین کوچولو)

 

غروب آخرین روز تعطیلات در تنگه مرصاد...

 

نمایی زیبا از کوه بیستون...

افسانه های کردنشینان میگوید بیستون پس از مرگ  فرهاد به شکل دختری شیرین 

درآمد...

شیرین که همواره چشم به آسمان دوخته و گیسوانش را پریشان کرده...

چه زیباست افسانه عشق...




موضوع :
تاريخ : جمعه 26 اسفند 1390 | نویسنده : مامان فاطمه
بازدید : 92 مرتبه

 خدای مهربانم!

من به دنبال معجزه ها نمیگردم...من در حسرت عصایی که اژدها میشود و دمی

مسیحایی نیستم که نابنایی شفا دهد و مرده ای را زنده...

معجزه همین جاست!در برمن!

جنین سه ماهه ای که سال پیش در چنین روزهایی تنها توده ای بی حرکت بود 

اکنون کودکی است شش ماهه که هر روز مرا به شگفت می آورد...هر روز قدرت

بی پایان تو را به رخم می کشد و بارها مرا به حیرت فرومی برد و از خود میپرسم

چطور می دانست که باید این کار را اینگونه انجام دهد؟

و تو هستی...

از آن بالا لبخند می زنی به حیرت من....

و من هستم ....

این پایین سر به سجده میگذارم از قدرت تو...

خدای نزدیک و دورم...

خدای پنهان و پیدایم...

بیاموز به فرزندم که هیچ نیستیم بی تو و همه ایم با تو...

بیاموز به فرزندم که هر انسان قطره ای لرزان و آسیب پذیر است تا نپیوسته باشد 

به اقیانوس بی کران خداوندیت....

......................................................................

مولای مهربانم !

شش ماه ای دارم این روزها...شش ماهه ای دارم و سخت به یاد تو هستم...

شش ماهه ای دارم و لبخندش هر روز سیراب ترم میکند از شراب بهشت...

شش ماهه ای دارم و میدانم شش ماهه بیتاب شیر یعنی چه.....

آمدم بگویم فرزندم را به به عشق تو امیرحسین نامیدم که تو امیرش باشی...

آمدم بگویم شش ماهه هایمان فدای شش ماهه ات یاحسین....

..............................................................................

سلام گل صدبرگم!

صدای پای بهار در گوش عالمیان ....

صدای خنده های شیرینت در گوش من....

بهار زندگیم....

چه زیباست بهار در کنار تو...

عیدانه ام!

 چه دلنشین است عید مادری....

سالی گذشت برایم سراسر شیرینی و حلاوت با تو بودن....نیمی در بطنم و نیمی

در آغوشم...

چه زیبا سالی بود که تو به دو نیمه تقسیمش کردی در 90/6/30....

شکفتنت مبارک در این موسم شکفتن شکوفه ها....

لبخند هایت مستدام در این گاه لبخند زمین....

..........................................................................

سلام دوستای خوبم!

واقعا عذر میخوام بابت تاخیر در آپ کردن.روزهای شلوغی دارم...شلوغ و شیرین...

صبح زود که از خواب بیدار میشم و تند تند کارامو میکنم و از خونه میزنیم بیرون

سه تایی!

امیرحسین کوچولوم که معمولا در خواب نازه تحویل مادربزرگ مهربونش میدیم و 

میتازیم به سمت اسلام آباد ،دوتایی!

این لحظه های پگاه دوتایی بودن رو دوست دارم...به یاد ارومیه دوست داشتنی..

صبح های دویدن و به سرویس دانشگاه رسیدن یا گاهی نرسیدن!

یه داروخونه و درمانگاه دامپزشکی تو یه شهرستان شلوغ...

دامدارهایی که من فعلا چیز زیادی از زبونشون نمیفهمم!فقط نسخه های همسری

رو میخونم و قیمت میزنم و دستور.و رضایت شغلی که دوستش دارم.برای اولین بار

در زندگیم...

و ساعت 12 از راه میرسه و من پرواز می کنم دوباره به سمت عشق کوچولوم به امید

در آغوش کشیدنش و خستگی سه ساعت مسیر رفت و آمد رو از تن به در کردن با یک 

بوسه و یک لبخند ملیحش...اینه که زودتر از ساعت سه خونه نمیرسم و واقعا وقت

زیادی برای آپ کردن ندارم.ولی بازم همه تلاشمو میکنم تو سال جدید که به 

شرایط بیشتر عادت کردم دوباره منظم بشم.

خبر جدید اینکه پسرم غداخور شده!گرچه هنوز از فرنی باشیر استقبال نمیکنه 

و فرنی با آب رو ترجیح میده.

برات حلال ترین لقمه ها رو آرزو میکنم پسر نازنینم.و از خدا میخوام عاقبتت رو 

چنان بخیر کنه که مائده بهشتی عاقبت شروع این غذا خوردنت باشه.دوست

داشتم در مورد غذاخوردنت که اینقدر بی صبرانه منتظر رسیدن موعدش بودم یه

پست جداگانه بذارم اما همش جمع شده رو هم و میترسم از موعدش که بگذره

دیگه بیات بشه!

خبر بعدی اینکه پس فردا اگه خدا بخواد عازم سفر هستیم.عازم تبریز دوست داشتنی

تبریز کودکی هام....و برمیگردم با کلی عکس از امیرحسین و بچه های همسن

و سالش بخصوص هدی کوچولو دخترخاله نازنینم که چهل روز از امیرحسین بزرگتره.

برای همه دوستای خوبم یه سال سرشار از خیر و برکت آرزو میکنم و از همتون 

میخوام که لحظه تحویل سال دعا یادتون نره.دعاهای بزرگ....هر چی دعا وسیعتر

یعنی اعتمادت به قدرت خالق بیشتر...

پس یادمون نره همه بیمارا رو بخصوص بچه ها رو...

یادمون نره همه سالمندا رو بخصوص مادرای تنها رو...

یادمون نره همه مظلومین عالم رو بخصوص شیعه ها رو....

یادمون نره بهار دل ها رو:

آسمانی ترین وجود زمینی و افلاکی ترین بودن خاکی...

سایه مهربان امامت در جهنم سوزان زمان....

...............................................................................

خوابت آرام فرشته کوچکم...

 

مثل داییش تلویزیون نگاه میکنه!کلافهبا دهن باز!بابا ببندش مگش میره تو دهنت ها!خنده

 

این عکس صرفا جهت به رخ کشیدن لباس عید گرفته شده و ارزش قانونی دیگری ندارد!نیشخند

 

اولین فرنی مامان پز...هومممم

 

آماده به یراق برای هپلی کردن فرنی فوق الذکر!خوشمزه

 

ه

همان عکس کمی لمیده تر ،با لبخند، بدون فلاش!چشمک

 

اییییییی!مامان به به میگفتی همین بود؟!شیرخودت که خیلی خوشمزه تر بود!

(امضا مامان حسود!با اجازه پوران جون!حسودی بد دردیه مادر!)

 

آفرین سر و سینه رو بالا میکشیم....پاها رم بالا...حالا فقط رو شکم...خانوما این حرکت برای

آب کردن شکم فوق العادس!(برشی از سخنان یک مربی باشگاه به همراه آموزش تصویری!)

 

امیرحسین تپل و سفید و تمیز و خوردنی از حموم دراومده!عاچق این عکسم!ماچ

 

اینم عیدی مامان و هدیه تولد شش ماهگیت...همیشه لبت خندون ولی نه از بند رخت آویزون!

وسایل لازم حوله بابایی!حوله آشپزخونه!




موضوع :
تاريخ : سه شنبه 16 اسفند 1390 | نویسنده : مامان فاطمه
بازدید : 108 مرتبه

سلام برگ گلم...

امشب زیاد هوای نوشتن نداشتم.یعنی هوای عاشقانه نوشتن...اما فکر

کردم اگه ننویسم خبرهام بیات میشن!خبرای ترش و شیرینم...واسه همین

تصمیم گرفتم بی حوصلگیمو با عکسای خوشگلت جبران کنم و بنویسم...

این یه هفته اتفاقات زیادی افتاده ، برای ما و برای تو...

ایه شیرین میگم یه ترش...باشه؟که بشه ملس!چشمک

شیرین:یکشنبه این هفته بالاخره مجوز داروخونه رو گرفتم....هورااااااااامژه

ترش:از همون روز آزار و اذیت های رقبا شروع شد...شدیدددددددددددددددد.........

دیگه از حرص خوردن خسته شدیم فقط میخندیم!درد به عصب که برسه

دیگه درد نداره!توضیح اذیتاشون جز خراب کردن وبلاگ نازنینت کاری نمیکنه

پس ازشون میگذرم....

شیرین:بالاخره ماشینمونو عوض کردیم و از این بابت خیلی خوشحالیم چون واقعا

از صفر شروع کردیم.با همدیگه دوش به دوش هم ...کنار هم ...و هر چی به 

دست میاریم حاصل دسترنج خودمونه و برای همین خیلی شیرینه.مطمئن باش

در چشوندن این شیرینی به تو هم فروگذار نخواهیم کرد و از اون بچه هایی که

همه چیز در اختیارشونه نخواهی بودعینک

ترش:حدود 10 روزه شبا نمیخوابی...یعنی نکه که نخوابی ...خودت میخوابی ولی

نمیذاری من بخوابم!عصبانیخوابت میاد و بیقراری ولی نمیخوابی باید همش روپام

تکونت بدم تا بخوابی.شنیده بودم اگه یه انسان سه روز بیخوابی بکشه وارد فاز حاد

افسردگی میشه!حالا دارم میبینم!دوساعت خواب پشت سر هم ندارم.شدی

مثل روزای اول نوزادیت...بعضی وقتا شبا گریم میگیره!کلافه

شیرین: صندلی ماشینتو خیلی دوست داری و توش راحتی .خیلی نگران این قضیه

بودم که برای مسافرت عید دچار مشکل نشیم که خدا رو شکر پسرم آقاست...

ترش: از دیشب تب داشتی.نمیدونم چرا.استامینوفن بهت دادم.صبح بهتر بودی اما

ظهر که از شرکت برگشتم بازم تب داشتی.دیشب وزنت کردیم.لاغر شدینگرانخیلی

نگرانت شدم.نمیدونم چرا ؟این چند وقته اشتهات خیلی زیاد شده و خوب شیر

میخوری نمیدونم چرا بجای وزن گرفتن وزن کم کردی؟یعنی میخوای دندون دربیاری؟

شیرین: رفتیم با هم رای دادیم!من و تو وبابایی...رای هامونو تو انداختی صندوق!

منم ازت عکس گرفتم .همه دورمون جمع شده بودن.جای صدا و سیما خالی بود!

تازه نماینده هایی که بهشون رای دادی هم انتخاب شدن!ها ها!نیشخند

ترش: بخاطر همون بحث رقبای نانجیب مجبورم روزای بیشتری برم سر کار حداقل

برای اولش و این یعنی جدایی از تو....این یعنی...امروز رفتم آخرین آمارم رو نوشتم

و از شرکت خداحافظی کردم.وقتی برگشتم از بغل مامان بزرگت که اومدی

بغلم شروع کردی به گریه کردن...بمیرم برات ...یعنی فهمیدی که مامان نبوده و

برگشته؟بعدم یه عالمه شیر خوردی با اینکه کلی برات شیر گذاشته بودم.

دلم یجوری شد که دلم نمیخواد بیشتر بازش کنم چون برام سخت تر میشه سر

کار رفتن...بعدم از ساعت 3.5 تا الان که 9.5 هست خوابیدی!خدا به شب من

رحم کنه!خمیازه

عزیز مادر !

زندگی همینه!ترش و شیرین!همش کنار هم قشنگه... نگران ترشا نباش و به 

شیرینی هاشم دل نبند...

 

هومممممم من عاششششق به به !(اولین باری که نشستی تو صندلی غذات

ولی غذا نبود که بخوری!

 

قربون خنده هات ...بخند تا دلم باز شه مامانی...

 

مامان!بجای عکس گرفتن یکم به به بده بخوریم مثل داداش علی!(پسرم علی 6 ماهش تموم شده!)

 

خاله للدا کتی که بلام خریدی داله کوچیک میشهمژه

 

اینم اولین عکس بوووووووق من!نیشخندقربون اون ممه های کوچولوت

 

عکس نگیر آقا عکس نگیر!

 

من یک عدد شاکی هستم!عصبانی

 

من یک رای اولی هستم!نیشخند




موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 10 اسفند 1390 | نویسنده : مامان فاطمه
بازدید : 98 مرتبه

سلام پسرکم!

24 روزه بودی که اولین بار خندیدی...خنده ای تو بیداری و با اراده خودت...

خندیدی و دنیا برام عوض شد...خندیدی و من فهمیدم چطور تو یه لحظه میشه

از اوج غم به اوج شادی رسید...مامان میگه من خودمم خیلی خنده رو بودم

12 روزه بودم که اولین بار خندیدم.تو همه عکسای نوزادیمم میخندم ...کاش 

منطق خنده های همدیگه رو میفهمیدیم و باز می خندیدیم.دلیل خیلی از

خنده هاتو نمی فهمم.

مثلا میشه بگی چرا وقتی لباستو عوض میکنم و دارم یقشو از سرت بیرون

میارم غش غش میخندی؟تا من دیدم همه بچه ها تو این مرحله گریه میکنن!خنده

یا مثلا چرا وقتی لحافتو روت میکشم حتی اگه خواب هم باشی برام لبخند 

میزنی؟یا چرا وقتی تو بغلم نشستی برمیگردی بالا رو نگاه میکنی و به روم لبخند

میزنی؟صبح ها که از خواب بیدار میشی بهم لبخند میزنی...شبا با اینکه خوابت

میاد و بد اخلاقی بازم لبخند میزنی...بهت شیر میدم برام لبخند میزنی...

پوشکتو عوض میکنم برام لبخند میزنی...دستاتو میبوسم لبخند میزنی...

پاهاتو ماساژمیدم لبخند میزنی...اگه کسی باهات حرف بزنه و بازیکنه که

کلی براش میخندی و به ادامه بازی تشویقش میکنیقهقهه

انگار که عامدانه میخوای دلبری کنی...دل هممون پیش توئه مامانی..

با لبخندات دنیا برام شیرین میشه.زندگی قشنگ میشه...

بعضی کارای تو هم هست که برای من خنده داره و شاید تو منطق خنده های

منو نفهمی و اولش تعجب کنی و بعد باز به خنده های من بخندی...

مثلا میشه بگی چرا هر چیز جدیدی میبینی دهنتو باز میکنی که بخوریش؟

دیروز بردمت پای آیفون که بابا رو اون پایین ببینی تا تصویر اومده بالا دهنتو

تا ته باز کرده بودی میرفتی به سمت تصویر!خندهحالا چی رو میخواستی 

بخوری نمیدونم.هر چیز جدیدی میدم دستت اول لباتو غنچه میکنی و با اخم

خوب نگاش میکنی بعد در مرحله بعدی شناسایی میبریش به سمت دهن 

کوچولوت...محبوبترین خوراکیت هم دست من و باباته!نیشخندحالا فکر کن چقدر

مصرف صابونمون بالا رفته که دستامون همیشه تمیز باشه!حالا اگه قبل 

سیر شدنت از مزه دستمون بخوایم از دهنت درش بیاریم بیا و ببین چه قشقرقی

به پا میکنی!بچه های مردم شصت خودشونو میخورن بچه ما شصت مامان

باباشو!عینک

عادتای قشنگتو دوست دارم...لبخندای قشنگتو دوست دارم...حتی گریه های

قشنگتم دوست دارم...همه چیز تو برام قشنگه حتی وقتی شبا تا مرز جنون

منو میبری با تند تند بیدار شدنت!انگار دوباره برگشتی به دوران نوزادیت.هر یکی

دوساعت یبار بیدار میشی و شیر میخوای.گاهی فاصله بیدارشدنت به یه ربع هم

میرسه!عصبانی

دوستت داریم پسر خوب و خوش اخلاقم...پسر مهربون و دوست داشتنی من...

 

قربون اون زبون مرغ عشقیت برم!

 

مامان خوابم میاد ...بجای عکس گرفتن بیا منو لالا بده تا لبمو داغون نکردم!عصبانی

 

مامان جونم یه گاز از اون دوربینت میدی ؟!خوشمزه

 

بذار ببینم اون بالا چه خبره!مامان داری با کی حرف میزنی که من نمیبینم؟!(تلفن!)

خیلی از این حالتش خوشم میاد.تو بغلم نشسته و برمیگرده بالا نگام میکنه!قلب




موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 3 اسفند 1390 | نویسنده : مامان فاطمه
بازدید : 118 مرتبه

سلام برگ گلم!

باورت میشود که 5 ماه تمام از آن روز شیرین میگذرد؟روزی که خاطره اش التیام بخش

هر خاطره تلخی است...شهدی بهشتی که در کامم چکیده و هربار با یادآوریش تازه

میشوم ...

نازنین کوچکم...هر روز که چشمان زیبایت را به هستی دوباره میگشایی خدا را شکر 

میکنم برای تولد دوباره ات...هر روز برایم تازه ای...هر صبح که در آغوشت میکشم گویا

نخستین بار است که مادر شده ام ...حسی غریب و قریب در رگهایم میدود و به قلبم

میرسد و دوباره عاشقانه تر روانه تمام هستی ام میشود...

5 ماه گذشت از آن لحظه دوست داشتنی ...از آن لحظه وصال...چه دوست داشتم 

که دستانم تاب داشتند و تو را همان دم در آغوش میکشیدم ...

یادت هست اولین باری که با گریه تو گریستم؟چهار روزه بودی که یاد گرفتی چطور

شیر مادر بخوری...شب های قبل شیرخشک میخوردی و میخوابیدی و من بخاطر

سردردهای شدید از نگهداریت در شب معاف شده بودم...اما آن شب مرتب گریه 

می کردی و من گرچه بیتاب میشدم اما توان برخاستن نداشتم و به گمان آنکه دلدر

داری و مادربزرگ های مهربانت بهتر از من بلدند چطور تسکینت دهند ...اما گریه

تو قطع نمیشد...تویی که تا آنروز بزور چند دقیقه در روز گریه کرده بودی و دیگر

تاب از کف دادم و برخاستم....سردرد ...سردرد نخاعی...آه که چه طاقت فرسا

بود...اما باید میدانستم چه شده...مادر عزیزم را دیدم که خسته و درمانده تلاش

میکرد با پستانکی تو را آرام کند و نمیتوانست...پرسیدم دلدرد داره؟ گفت نه...

گفتم شیر خشکشو خورده گفت نه...گفتم پس چرا؟گفت شیر مادر میخواد...

اگر تاآنروز تنها نسیمی از عشقت بر روحم وزیده بود اکنون با این جمله کوتاه

طوفانی عظیم در درونم به پا شده بود که جز سیل اشک راهی برای بروزش

نداشتم...هق هق گریه امانم نمیداد وقتی دیدم که تو چه آرام شدی در آغوشم

و چه مشتاق آن مائده بهشتی بودی که تا آنروز حتی خوردنش را بلد نبودی...

اگر امروز هم با یاداوری آن خاطره قطره های اشک بر گونه هایم میلغزد تنها به 

این دلیل است که آن احساس نه حس افسردگی بعد از زایمان که نخستین

جوانه عمیق درختی تنومند بود در درونم که تو با گریه های آن شب در دلم

کاشتی...درختی همیشه سبز به نام مهر مادری....

...................................................................

پسر نازنینم تو این چند روزه یه کار جدید کرده...که این کار بزرگ غلت زدن بوده.

گرچه علاقه ای به غلت زدن نداره نمیدونم چرا؟!سوالکاش همونقدر که دیوانه وار

عاشق نشستنه یکمم بهاین کار علاقه نشون میداد! به علت این عشق امروز

گذاشتمش تو صندلی غذاش و کلی کیف کرد!خنده منم از تمام این لحظه ها

عکس گرفتم که بعدا میذارم.

اینم اولین باری که غلت زدی و از تشکت افتادی پایین!اینجا قیافت شبیه پسرخالس!مگه چیه؟!

نفت بخرم؟!خنده

 

مامانی رحم کن به اون لبای خوشگلت!آرومتر گازشون بگیر بچه!

 

بابایی نزن تو سرم با پاشنه پات!نگران

(استفاده از هنر پرسپکتیو در یک توطئه علیه بابایی!عینک)

 

و

.

.

.

.

.

.

.

.

اینم هدیه مامان برای تفلد  5 ماهگیت...

حتما اون سری عکسای مادرهنرمندو همه دیدن.این عکسو با الهام از اون گرفتم.کار خیلی 

سختی بود.و اون ایرادی که به نظرم اون عکسا داشتن خواب بودن بچه در تمام صحنه ها بود

که خدا رو شکر من موفق شدم با چشمای باز از امیرحسین عکس بگیرم.بعد از گرفتن تعداد 

زیادی عکس این از توش خوب دراومد.امیدوارم بقیه هم بپسندن...

 پی نوشت:

برای دوست خوبم که پرسیده بود این عکس چجوریه:

مواد لازم:

یه ملحفه سفید برای بک گراند

روپوش جراحی مامان و بابا برای سبزه ها!زبان

چند شاخه گل مصنوعی 

چتر بچه گونه ترجیحا مال بچگی های دایی بچه!چشمک

گلبرگ های گل سرخ هدیه گرفته شده در روز ولنتاینعینک

اینا رو که چیدین بچه رو با لباس مناسب سر جاش قرار میدین که اگه خواب باشه

کارتون راحت تره ولی عکس طبیعی نیست.من اول رفتم بالای صندلی که عکس از 

بالا بگیرم اما بعد دیدم بدون صندلی بهتره.به تعداد زیاد و با سرعت شاتر بالا عکس

بگیرین که بتونین یکی خوب از توش دربیارین که هم بچه پاش صاف باشه انگار

ایستاده و هم اینکه دستش به دسته چتر باشه.امیدوارم توضیحات مقبول افتد...

در ضمن من تو این عکس از فتو شاپ فقط برای تنظیم نور استفاده کردم و همه 

المان ها طبیعی هستند




موضوع :
تاريخ : سه شنبه 25 بهمن 1390 | نویسنده : مامان فاطمه
بازدید : 132 مرتبه

پسرکم سلام!

اولین بار که این متن رو خوندم چشمام پر اشک شد...چقدر قشنگ تمام حرفایی که

تو دلم بوده و هست بیان کرده...چقدر زیبا تضادی رو که در درونم نهادینه شده به تصویر

کشیده...تضادی که نمیدونم چه کسی و کجا باعث شد که در وجود زن های این دنیا 

به وجود بیاد...چیزی که الان هیچ طوری نمیتونیم ازش فرار کنیم.انگار که فقط باید تحملش

کنیم...

این روزهای مادرانگی...این روزهای عاشق تر بودن...زنانه تر بودن...لطیف تر بودن...

و این روزها که به پایان مرخصی زایمانمون نزدیک میشیم حتی اگه یه مرخصی 

نانوشته باشه...این رنج برام عمیق تر میشه...میخوام بدونی که هیچوقت کارم رو به تو

ترجیح نمیدم...اما من و امثال من تو این دوراهی تلخ تا آخر عمرمون فرو رفتیم...

و خوشحالم که تو بواسطه زن نبودنت هیچوقت احساس منو درک نمیکنی  و خوشحالم

که با وجود داشتن موقعیت های عالی برای استخدام دولتی جلوی عقلم ایستادم

تا تنها کارفرمای من دلم باشه....

این متن تقدیم به تمام  بچه های مادران شاغل که زندگی خیلی زود چهره جدیشو

نشونشون میده...و تقدیم تر به مادران شاغل که حالا میفهمم جدایی از فرزندشون

برای اونا سخت تره تا تنهایی برای فرزند... :

 

ما به مردها گفتيم: مي خواهيم مثل شما باشيم. مردها گفتند: حالا كه اين قدر اصرار مي كنيد، قبول ! و ما نفهميديم چه شد كه مردها ناگهان اين قدر مهربان شدند. 

وقتي به خود آمديم، عين آن ها شده بوديم . كيف چرمي يا سامسونت داشتيم و اوراقي كه بايد به اش رسيدگي مي كرديم و دسته چك و حساب كتاب هايي كه مهم بودند.. 

با رئيس دعوايمان مي شد و اخم و تَخم اش را مي آورديم خانه سر بچه ها خالي مي كرديم. 
ماشين ما هم خراب مي شد، قسط وام هاي ما هم دير مي شد. ديگر با هم مو نمي زديم.آن ها به وعده شان عمل كرده بودند و به ما خوشبختي هاي بي پايان يك مرد را بخشيده بودند. 

همة كارهايمان مثل آن ها شده بود فقط ، نه! خداي من ! سلاح نفيس اجدادي كه نسل به نسل به ما رسيده بود، در جيب هايمان نبود . شمشير دسته طلا ؟ 
تپانچة ماشه نقره اي؟ چاقوي غلاف فلزي؟ نه ! ما پنبه اي كه با آن سر مردها را مي بريديم ، گم كرده بوديم . همان ارثيه اي كه هر مادري به دخترش مي داد و خيالش جمع بود تا اين هست ، سر مردش سوار است . آن گلولة اليافي لطيفي كه قديمي ها به اش مي گفتند عشق ، يك جايي توي راه از دستمان افتاده بود . يا اگر به تئوري توطئه معتقد باشيم ، مردها با سياست درهاي باز نابودش كرده بودند. حالا ما و مردها روبه روي هم بوديم. در دوئلي ناجوانمردانه. و مهارتي كه با آن مردهاي تنومند را به زانو درمي آورديم ، در عضله هاي روحمان جاري نبود . 

سال ها بود حسودي شان مي شد. چشم نداشتند ببينند فقط ما مي توانيم با ذوقي كودكانه به چيزهاي كوچك عشق بورزيم . 
فقط و فقط ما بوديم كه بلد بوديم در معامله اي كه پاياپاي نبود، شركت كنيم . مي توانستيم بدهيم و نگيريم . ببخشيم و از خودِ بخشيدن كيف كنيم . بي حساب و كتاب دوست بداريم. در هستي، عناصر ريزي بودند كه مردها با چشم مسلح هم نمي ديدند و ما مي ديديم. 
زنانگي فقط مهارت آراستن و فريفتن نبود و آن قديم ها بعضي از ما اين را مي دانستيم. 

مادربزرگ من زيبايي زن بودن را مي دانست . وقتي زني از شوهرش از بي ملاحظگي ها و درشتي هاي شوهرش شكايت داشت و هق هق گريه مي كرد ، مادر بزرگ خيلي آرام مي گفت : مرد است ديگر ، نمي فهمد . مردها نمي فهمند. از مرد بودن مثل عيبي حرف مي زد كه قابل برطرف شدن نيست. مادربزرگ مي دانست مردها از بخشي از حقايق هستي محروم اند. لمس لطافت در جهان، در انحصار جنس دوم است و ذات جهان لطيف است. 

مادربزرگ مي گفت كار زن ها با خدا آسونه مردها از راه سخت بايد بروند . راه ميان بري بود كه زن ها آدرسش را داشتند و يك راست مي رفت نزديك خدا. شايد اين آدرس را هم همراه سلاح قديمي مان گم كرديم. 

به هر حال، ما الان اينجاييم و داريم از خوشبختي خفه مي شويم. رئيس شركت به مان بن فروشگاه سپه داده و ما خيلي احساس شخصيت مي كنيم . 
ده تا نايلون پر از روغن و شامپو و وايتكس و شيشه شور و كنسرو و رب و ماكاروني خريده ايم و داريم به زحمت نايلون ها را مي بريم و با بقية همكارهاي شركت كه آن ها هم بن داشته اند و خوشبختي ، داريم غيبت رئيس كارگزيني را مي كنيم و اداي منشي قسمت بايگاني را درمي آوريم و بلندبلند مي خنديم و بارهايمان را مي كشيم سمت خانه . 
چقدر مادربزرگ بدبخت بود كه در آن خانه مي شست و مي پخت. حيف كه زنده نماند ببيند ما به چه آزادي شيريني دست يافتيم . ما چقدر رشد كرديم 

افتخارآميز است كه ما الان ، هم راننده اتوبوس هستيم هم ترشي مي اندازيم . مهندس معدن هستيم و مرباي انجيرمان هم حرف ندارد. هورا ما هر روز تواناتر مي شويم. 
مردها مهارت جمع بستن ما را خيلي تجليل مي كنند. ما مي توانيم همه كار را با همه كار انجام دهيم . وقتي مردها به زحمت بلدند تعادل خودشان را ايستاده توي اتوبوس حفظ كنند، ما با يك دست دست بچه را مي گيريم با دست ديگر خريدها را، گوشي موبايل بين گردن و شانه، كارهاي اداره را راست و ريس مي كنيم. افتخارآميز است. 

دستاورد بزرگي است اين كه مثل هم شده ايم. فقط معلوم نيست به چه دليل گنگي، يكي مان شب توي رختخواب مثل كنده اي چوب راحت مي خوابد و آن يكي مدام غلت مي زند، چون دست و پاهايش درد مي كنند. چون صورت اشك آلود بچه اي مي آيد پيش چشمش . بچه تا ساعت پنج مانده توي مهد كودك . همه رفته اند ، سرايدار مجبور شده بعد از رفتن مربي ها او را ببرد پيش بچه هاي خودش. نيمة گمشده شب ها خواب ندارد . مرد اما راحت است، خودش است. نيمة ديگري ندارد . زن گيج و خسته تا صبح بين كسي كه شده و كسي كه بود، دست و پا مي زند. 

مادربزرگ سنت زده و عقب افتادة من كجا مي توانست شكوه اين پيروزي مدرن را درك كند ؟ ما به همة حق و حقوقمان رسيده ايم . 

زنده باد تساوي!!!

..............................................................

پسر نازنینم چند روزه که بیتابی و مرتب نق میزنی.گاهی هم رسما گریه میکنی!

چیزی که ما کمتر ازت دیدیم .نمیدونم چی شده.هنوز از دندونات خبری نیست .

بالاخره موفق شدم که از تحرکات زیاد زبونت عکسای بامزه ای شکار کنم که

بعضی هاشون در هنر عکاسی از کودکان به نظر خودم شاهکار محسوب میشن!

تا نظر بیننده های وبلاگت چی باشه...

 

قربون اون نگاه مهربونت که با آدم حرف میزنه مادری...

 

این حرکت جدیدته که انگشت اشارتو میندازی گوشه لبت و میکشی!

 

الهی قربونت برم آخه این چه کاریه کردی؟چطوری خودتو اینجوری کردی؟حالا دنیا چپکی چه شکلیه؟

 

و حالا شاهکار عکاسی!

.

.

.

.

.

.

.

.

.

وای عاشق این عکسم...اینجا باشنیدن صدای مامان فرشته اینجوری ذوق کردی و زبونتو درآوردی

و خندیدی...قربونت بره مادر

 




موضوع :
تاريخ : سه شنبه 18 بهمن 1390 | نویسنده : مامان فاطمه
بازدید : 145 مرتبه

سلاک پسرکم!

چه ایراد دارد که طرحی در ذهنم نباشد و دست به قلم شوم؟

چه ایراد دارد که بدون آنکه عنوانی برای پستم انتخاب کنم بیتاب نگاشتن باشم؟

مگر دوست داشتن بهانه میخواهد؟و نوشتن برای آنان که دوستشان داری؟

آمدم که بگویم دوستت دارم.بی بهانه...

همسر مهربانم اما هزاران بهانه به دست من داده برای دوست داشتن...

وقتی با تن خسته و فرسوده به خانه میرسی و تمام صورتت لبخند میشود از

دیدن ما دوستت دارم...

وقتی دست های نازنینت جایگاه بوسه زخمای فراوانند از تیغ جراحی تا ... و تو اصلا

خم به ابرو نمی آوری دوستت دارم...

وقتی دوست داری در غار خودت باشی و اما زنی را بر در غار منتظر میبینی و

تاب آن تو ماندن را نمی آوری دوستت دارم...

وقتی چشمان خواب آلودت را به زور باز نگه میداری تا دقایقی بیشتر در کنارمان باشی

دوستت دارم...

وقتی هنوز سر بر بالین نگذاشته بی آنکه فرصت کنی شب بخیر بگویی به خواب

عمیقی فرو میروی دوستت دارم...

وقتی مصرع اول یک شعر را فقط بلدی و بقیه اش را نی نای نای میکنی و هیچوقت

هم تلاش نمیکنی بقیه اش را یاد بگیری دوستت دارم...

وقتی با سوال من روبرو میشوی که چیزی تغییر نکرده بی آنکه نگاهی به اطرافت 

بیندازی فورا میگویی "ابروهاتو برداشتی!"دوستت دارم....

تو گرچه پوریای سال های دور من نیستی و ویژگیهایی بود در آن پوریا که بسیار

دوست می داشتم اما من این پوریا را بیشتر دوست دارم...

آری پسرکم !

دوست داشتن بهانه نمیخواهد اما بسیار زیباست اگر تو بهانه داشته باشی برای

دوست داشتن و بهانه بدهی دست دیگران برای دوست داشته شدن...

.....................................................

پسر کوچولوی من این روزها میل زیادی به نشستن داره.انگار احساس استقلال

میکنه با نشستن.دستای کوچولوشو که میگیریم فوری یا علی میکنه و میشینه!

عضو جدیدی که شناخته زبونشه و با اون حرکات با مزه ای از خودش در میاره که

هنوز موفق به شکارشون با دوربین نشدم.

همچنان ساعت خوابمون بین یک تا دو شبه و مقاومت شدیدی به خوابیدن نشون میده.

از دیروز شیشه پستونک رو براش شروع کردم با شیر خودم که البته استقبال 

زیادی کرد و دیگه ولش نمیکرد.برای شب خوب بود که دیگه لازم نبود از تو گهواره

برش دارم و خواب هردومون به هم بخوره.اینطوری شاید منم بتونم به یه سری

کار بیرون از منزلم برسم .

..............................................

سعیده نازنینم تولدت مبارک گل مهربونم.برات سال های سال زندگی سعادتمند 

و در نهایت عاقبت بخیری از خدای مهربونم خواستارم.قلب

 

امیرحسین با طعم پرتقال!

 

بابا جونم هر وقت منو عوض میکنه کلی باهام بازی میکنه و منم میخندم.دستش درد نکنه

 

ببینین حلال زاده به داییش میره یانه؟!




موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 صفحه بعد
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
پيوند هاي روزانه
آمار سايت
افراد آنلاین : 3 نفر
بازديدهاي امروز : 151 نفر
بازديدهاي ديروز : 507 نفر
بازدید هفته قبل : 1919 نفر
كل بازديدها : 81936 نفر